چه فوقالعادهگیئی! اصفهان زیباترین شهریست که دیدهام. و این عکسهای بسیار زیبا از اصفهان محشرند. عکس بالائی را اگر ننوشته بودی سی و سه پل، واقعا نمیتوانستم حدسش بزنم. بینظیر است. زبانم را بند آورده و واقعا نمیتوانم چیزی دربارهاش بگویم. حیران خطوط نور دو سوم بالا هستم و تیرهگی جادوئی پائین و آن لحظه جادوانه که سی و سه پل در چنین نوری بوده و یک پل شده (وچطور بگویم چقدر حیرتزدهام از تماشای آدم تیرهئی که در آن چشم کوچک پل ایستاده) به جرات میگویم که نظیر چنین عکسی را تا به حال ندیده بودم. دستمریزاد. عکس دوم:اعتراف میکنم که پیش از این عکسهائی دیده بودم از طاق در طاقهای سی و سه پل. اما این عکس جذابیتهای خیلی نوئی دارد و واقعا متفاوت است. مرسی. انگار همه چیز جمع شده تا به آن نوازندهی آن انتها برسد (انگار نوازنده طنین داده به طاقها یا طاقها طنین ساز او هستند... یا طنین حس او) راستش میتوانم بگویم این عکسی از نوازنده است تا پل. / و یک نکته خیلی نظرم را جلب کرد. اسمی که روی یکی از طاقها (تقریبا در مرکز عکس) نوشته شده. کلی قصه برایم ساخت (آنقدر که حتی مثلا پیش خودم گفتم مثلا این اسم آن نوازنده است (البته این خیالبافی بیش از حد را عذر میخواهم. راستش عکس خیالانگیز است خیلی و نتوانستم از کلی خیال بگذرم!). اما جالب است که انگار عکس دو تا موضوع دارد. در نگاههای اول تمام ذهن کشیده میشود به سوی مردی که انتهای طنین پل نشسته و بعد آرام آرام توجه جلب میشود به سوژه دوم انگار.
عکس سوم حس نوستالژیک اصفهان را برایم زنده کرد. انگار پسزمینه دارد محو میشود. خیالی که دارد میرود در نور (انگار آنکه روی پل نشسته،خیره به زایندهرود خشک شده، این زایندهرود زنده را در خیال آورده باشد). بسیار زیباست.
عکسهایت محشرند (راستش کلی هم حسودیام شد به این دقت و تنوع در نور گرفتنها. :پی! ) دستمریزاد! خیلی خیلی لذت بردم از تماشای عکسهای زیبای اصفهان زیبا. مرسی. :) خوب و خوش و سرخوش باشی.
سلام .وقت به خير. عكس اولي را مي بينم: عكسي كه با قابش پيوسته! پسزمينه ي سياه وبلاگ با سياهي پايين عكس در هم تنيده و در اول نظر ديده نميشود. يكباره دريچه اي به آسمان و فردي كه در قاب ان در-يچه ايستاده! از كجاست كه به كجا راه برده؟ از بيرون داستان عكس به عمق تصوير. تماشاگر قبلي تصوير نبوده كه پيش از ما به تصوير پاي نهاده؟ يا مايي كه چنين خواهيم كرد و خويش را اينك در آينه ي فردا ميبينيم!
نقطهالف نام من است که قبلا نگین هم داشت، ولی بعد افتاد:حذف تجملات غیرضروری/ نقطه الف مبداهم هست:مبدا بدون تبیین نقاط دیگر تعریف نشده است./هیچ الفی نقطه ندارد./هیچ نقطه الفی وجود ندارد
4 comments:
چه فوقالعادهگیئی! اصفهان زیباترین شهریست که دیدهام. و این عکسهای بسیار زیبا از اصفهان محشرند.
عکس بالائی را اگر ننوشته بودی سی و سه پل، واقعا نمیتوانستم حدسش بزنم. بینظیر است. زبانم را بند آورده و واقعا نمیتوانم چیزی دربارهاش بگویم. حیران خطوط نور دو سوم بالا هستم و تیرهگی جادوئی پائین و آن لحظه جادوانه که سی و سه پل در چنین نوری بوده و یک پل شده (وچطور بگویم چقدر حیرتزدهام از تماشای آدم تیرهئی که در آن چشم کوچک پل ایستاده) به جرات میگویم که نظیر چنین عکسی را تا به حال ندیده بودم. دستمریزاد.
عکس دوم:اعتراف میکنم که پیش از این عکسهائی دیده بودم از طاق در طاقهای سی و سه پل. اما این عکس جذابیتهای خیلی نوئی دارد و واقعا متفاوت است. مرسی. انگار همه چیز جمع شده تا به آن نوازندهی آن انتها برسد (انگار نوازنده طنین داده به طاقها یا طاقها طنین ساز او هستند... یا طنین حس او) راستش میتوانم بگویم این عکسی از نوازنده است تا پل. / و یک نکته خیلی نظرم را جلب کرد. اسمی که روی یکی از طاقها (تقریبا در مرکز عکس) نوشته شده. کلی قصه برایم ساخت (آنقدر که حتی مثلا پیش خودم گفتم مثلا این اسم آن نوازنده است (البته این خیالبافی بیش از حد را عذر میخواهم. راستش عکس خیالانگیز است خیلی و نتوانستم از کلی خیال بگذرم!). اما جالب است که انگار عکس دو تا موضوع دارد. در نگاههای اول تمام ذهن کشیده میشود به سوی مردی که انتهای طنین پل نشسته و بعد آرام آرام توجه جلب میشود به سوژه دوم انگار.
عکس سوم حس نوستالژیک اصفهان را برایم زنده کرد. انگار پسزمینه دارد محو میشود. خیالی که دارد میرود در نور (انگار آنکه روی پل نشسته،خیره به زایندهرود خشک شده، این زایندهرود زنده را در خیال آورده باشد). بسیار زیباست.
عکسهایت محشرند (راستش کلی هم حسودیام شد به این دقت و تنوع در نور گرفتنها. :پی! )
دستمریزاد! خیلی خیلی لذت بردم از تماشای عکسهای زیبای اصفهان زیبا. مرسی. :) خوب و خوش و سرخوش باشی.
زیباست...خیلی زیبا...پرنده هاشو دوست دارم، هِی میام نگاشون می کنم.;) سر خوش باشی
سلام .وقت به خير. عكس اولي را مي بينم: عكسي كه با قابش پيوسته!
پسزمينه ي سياه وبلاگ با سياهي پايين عكس در هم تنيده و در اول نظر ديده نميشود.
يكباره دريچه اي به آسمان و فردي كه در قاب ان در-يچه ايستاده!
از كجاست كه به كجا راه برده؟ از بيرون داستان عكس به عمق تصوير.
تماشاگر قبلي تصوير نبوده كه پيش از ما به تصوير پاي نهاده؟ يا مايي كه چنين خواهيم كرد و خويش را اينك در آينه ي فردا ميبينيم!
و دومي كه نميدانم چرا عليرغم پرسپكتيوش، چرا آن مرد نزديك به نظرم ميرسد! شايد به خاطر زادويه ي عكس باشد!
خوش باشي.
Post a Comment