11 September 2006

Photographie/Children in London

5 comments:

ساسان م. ک. عاصی said...

چقدر حس ناب و شیرین در این عکس‌ها هست :) هر چند بار هم که نگاه می‌کنم، این سرخوشی و شیرینی وجدآور کم نمی‌شوند. مرسی به خاطر ثبت این همه لحظه‌های خوب که در آن انسان، انسان است.
(باز یاد "از شهروند بچه نخریده‌اند" افتادم. ثبت کودکانه‌هایت هم حرف ندارند. یاد "یادآوری تکه ای که در خیابان می درخشید:شادی بی دلیل!" هم افتادم و باید بگویم بچه‌های انگلیسی هم واقعا دوست‌داشتنی‌اند و زیبا، مثل کولی‌های پاکستانی (زنده‌باد جهان‌ ـ بی وطنی ؛)
این عکس‌ها را که نگاه می‌کنم، من هم شیطنتم می‌گیرد. بدم نمی‌آید روی آن فواره‌ کوچولوها بالا و پائین بپرم و شیلنگ و تخته بیاندازم :P .
ترکیب‌بندی‌هایت مثل همیشه عالی شده‌اند (نگاه گرافیکانه‌ی تحسین‌برانگیز ؛) و در آن تصویر بالائی چقدر قصه درست کرده این ترکیب‌بندی. (آن کره‌ی سیاه که نصف تصویر را گرفته، دست‌های دخترک که انگار دارد کره را هل می‌دهد به فکرم می‌رسد دارد کره‌ی زمین را هل می‌دهد! بعد با آن لبخند آرامش به نظر می‌رسد که دوستانه می‌گوید کار سختی نیست. مثل وقتی که کنار یک مزرعه، کشاورزی درو کردن را رها می‌کند تا برای کسی که در جاده‌ی کنار مزرعه می‌خواهد عکس بگیرد، دست تکان بدهد و لبخند بزند. دخترک هم انگار دارد می‌گوید "این زمین بی‌ریخت سیاه رو دارم هل می‌دم. چه می‌شه کرد! بی‌خیال دنیا مثلا!" و سرش را تکیه می‌دهد به کره تا کمی هم استراحت کند.) آن سایه‌ی گرد کره هم چقدر ترکیب را جذاب‌تر و کامل کرده.
بچه‌های موفرفری بانمک عکس وسطی هم فوق‌العاده‌اند و ترکیبی که انتخاب کرده‌ای خیلی تاثیرگذار (نمی‌دانم چرا بچه‌های سیاه‌پوست همیشه به نظرم آدم بزرگ‌تر (آدم بزرگ نه! آدم ِ بزرگ!) از بچه‌های دیگر می‌آیند. انگار ته خنده‌شان هم جدی هستند. انگار قصه‌ی تاریخ تلخ‌ اسلاف‌شان را نگاه به نگاه و نسل به نسل انتقال می‌دهند و احساس می‌کنم باید با احترام بیشتری به لبخندها و نگاه‌های جدی‌شان نگاه کنم). مثلا نگاه دخترک پلان دوم و پسرک بک‌گراند که پر از این قصه‌اند، و انگار اصلا پر از قصه‌ی همه‌ی بچه‌های دنیا (که احساس می‌کنم همه‌شان می‌گویند "بیکارین ما رو به دنیا می‌آرین بیخود و بی‌برنامه؟"). و لبخند پسرک جلوی تصویر هم مثل لبخند دخترک عکس بالائی است. انگار یک لحظه از فکر بیرون آمده تا بخندد و باز بگوید: "چه آفتابی! بی‌خیال آدم گنده‌ها!" تازه کلی قصه هم حتما پسرک سومی دارد که به آخرین نفر نگاه می‌کند و ما نمی‌بینمش. دلم می‌خواهد بروم پشت عکس بفهمم او به چه چیزی و چطور دارد نگاه می‌کند (حالا بگو آخه عاصی تو فضولی؟ تو عکسم نمی‌ذاری مردم آسایش داشته باشن!!! حتما باید برن مستراح!!!! :P ).
(دو تکه‌ی جالب هم در بک‌گراند اصلی عکس هست که چشمم را هی می‌کشد. یکی آن آدمی که زیر آفتاب لم داده روی صندلی سنگی و یکی هم یک فسقلی قنداقو که سمت راست دارد برای خودش قل می‌خورد! واقعا مرغ همسایه مرغ دریائی است و دارم فکر می‌کنم به اینکه آفتاب چقدر می‌تواند در جائی معنی داشته باشد و جذاب شود. انگار همه آمده‌اند به پرستش آفتاب. مثل ما وقتی برف می‌آید!)
در این عکس وسطی، نمی‌توانم چرایش را توضیح بدهم (چون نمی‌دانم دقیقا) ولی زاویه‌ای که انتخاب کرده‌ای فوق‌العاده است به نظرم. احساس می‌کنم از این بهتر نمی‌شد این صحنه را ثبت کرد (گرچه نمی‌دانم زوایای دیگرش چه شکلی می‌شد، اما به این حس مطمئنم انگار!) و عجیب این تصویر برایم تاثیرگذار است. بیشتر از همه به این عکس نگاه کردم و باید بگویم فوق‌العاده شده. چشم آدم را به خودش می‌دوزد.

آن تصویر پائینی هم که به شدت وسوسه‌ام می‌کند به بازی و شیطنت (فکر کنم اگه در اون‌لحظه اونجا بودم، زود می‌بردنم آسایشگاه! چون حتما شروع می‌کردم بلند بلند آواز خوندن و رقصیدن روی فواره‌ها و برای بچه‌ها شکلک درآوردن و شیلنگ و تخته انداختن! این عکس پر از بازی است و زندگی!)
با آن فواره ـ قندیل‌های کوچولو (جدا دفعه‌ی اول فکر کردم قندیل‌ان! بعد هی چونه‌مو خاروندم که تو این آفتاب و وسط تابستون این‌همه قندیل اونم رو زمین از کجا اومدن!؟ :)) :P !)
اینکه در فورگراند، فواره‌ها هستند و بالای تصویر بچه‌ها بازی می‌کنند، خیلی عکس را عالی کرده و زنده. واقعا در این عکس همه‌ مشغول بازی‌اند حتی خود زمین، با آن سایه‌های رنگی‌ سمت چپ، بالا (انگار آن سایه‌ها کار خود سنگ‌فرش‌ها هستند و مثلا سنگ‌فرش‌ها هم ژست گرفته‌اند). ترکیب‌بندی این عکس هم عالی شده به نظر من (و فواره‌ها در دو سوم پائین، استادانه).
به هیچ‌وجه نمی‌شود در برابر این عکس لبخند نزد و شاد نشد (من که کلی هم خندیدم از تصور کاری که بچه‌ها می‌کند. به نظر می‌آید دخترک دستش را گذاشته روی یکی از فواره‌ها و دارد فواره‌ی بیچاره را خفه می‌کند! :))!
دیگر اینکه حسابی عکس‌ها یونیسفی شده‌اند و واقعا تاثیرگذار (نه اینکه مثل یونیسفی‌ها، منظورم حس یونیسفی بود :P ؛) (داشتم فکر می‌کردم این عکس‌ها معصومیت دارند یا مظلومیت (در کنار حس‌های دیگر). به نظرم بیشتر مظلومیت دارند. کنار تمام این همه شادی و بازی، نه یک بی‌خبری، که انگار خبر کامل از اینکه "واقعا که به چه دنیائی اومدیم!" هست (به خصوص بیشتر در عکس وسطی و بعد بالائی. انگار کاملا می‌دانند که دنیای عجیبی‌ست و برای همین لبخند می‌زنند که "بی‌خیال مثلا!". حس می‌کنم خوب می‌دانند آدم‌گنده‌ها بیشتر به آنها نیاز دارند تا برعکس (و بر خلاف تصور آدم‌گنده‌ها). اینکه این‌طور با لبخند می‌گویند بی‌خیال، دل آدم را شاد می‌کند که "خب! آره! بی‌خیال مثلا!". )

(دیگر حسابی حسابی و کاملا تصورم از لندن تغییر کرد و فکر کنم هزار تا چارلز دیکنز هم دوباره نتوانند لندن مه‌آلود سیاه را در ذهنم زنده‌ کنند ؛) البته‌ جدا، خیلی دوست دارم ببینم لندنی که آفتابی‌اش این‌طوری است، ابری‌اش چه شکلی می‌شود!)

واقعا مرسییییییی به خاطر این عکس‌های خوب و وجدآور :) و دست مریزاد.

خوب باشی و خوش و سرخوش :)

حمید جاویدمهر said...

salam . hesabi ma ro faramosh kardi

Vida said...

(نمی‌دانم چرا بچه‌های سیاه‌پوست همیشه به نظرم آدم بزرگ‌تر (آدم بزرگ نه! آدم ِ بزرگ!) از بچه‌های دیگر می‌آیند.
راست می گوید این جنابِ عاصی ،حسی که منم با دیدن ِبچه های سیاه پوست گرفتارش می شوم همچین رنگی دارد.زیباست نگین... پر از نشاط... :)
سر خوش باشی

سها said...

سلام همکلاسی دوران دبستان :)... همون دختر خوشگلی که نقاشی هاش همیشه بهترین نقاشی های کلاس بود. من توی ارکات به گمونم یه ردی ازت پیدا کردم اما گم شد تا الان که کاملا تصادفی وبلاگت رو دیدم. امیدوارم اشتباه نگرفته باشم. دبستان زینب خیابان شریعتی.

ايزدمهر said...

سلام نگين جونم
عكسها واقعا عالي اند. زنده و شاد. كادر بنديت هم فوق العاده است. خلاصه همه چي عاليه. شاد باشي