17 September 2006

Photographie/impeccability

8 comments:

ساسان م. ک. عاصی said...

براوا! کلی ذوق کردم از تماشای عکس‌های تازه و موضوعات جدید. (مقایسه‌ی این سری سلف‌پرتره‌ها با سری روزمرگی و مقایسه‌ی بچه‌های لندنی با این سری معصومیت، کلی برایم جذاب بود. البته راجع به سلف پرتره‌ها در کامنت‌دانی خودش جدا می‌نویسم).
اول چند بار این بچه‌ها را نگاه کردم و بعد به عکس لندنی‌ها خیره شدم. آنجانوشته بودم بچه‌ها بیشتر مظلوم به نظر می‌رسند تا معصوم و کنجکاو شدم ببینم مستقل از تاثیر نام، اینجا بچه‌ها معصوم‌اند بیشتر یا مظلوم (البته نه اینکه معصومیت در آن یکی به چشم نیاید یا مظلوم بودن در این یکی. مظلوم بودن کلا منظورم به این است که بچه‌ها بدون آنکه بخواهند وارد دنیای عجیبی شده‌اند و مجبورند تحمل کنند تا وقتی که راهی برای کنار آمدن پیدا کنند. تا وقتی که (اگر) به شناخت فلسفی خودشان برسند و تعریف خودشان را برای دنیا پیدا کنند. به نوعی، عضو شوند.) به هر حال، به این نتیجه رسیدم که حتی اگر تحت تاثیر تیتر هم نباشم، در این عکس‌ها معصومیت مورد تاکید بیشتری قرار گرفته (البته به گمانم در عکس سومی از بالا (پسرک و دوچرخه) و آخری (دخترک روی نرده‌ها) هر دو یک وزن دارند که احتمالا به خاطر حالت فکروی‌شان است. اینها بزرگ‌تر هم به نظر می‌رسند و انگار در مرز قرار دارند. زمانی که متوجه معصومیت خودشان شده‌اند).
عکس بالائی، با آن سیاهی که دو سوم کادر را گرفته عالی شده (البته! گرچه دوست ندارم غیرمتن‌محور باشم، ولی فکر کردم کاش کمی چهره‌ی آن خانم کوچولو فوکوس‌تر بود :P با این‌حال خیلی این فکرمطول نکشید. چون احساس کردم به تصویر حرف‌های بیشتری اضافه کرده)
گرچه قاعدتا باید آن سیاهی با آن بافت زبرش، سنگینی بیشتری داشته باشد، اما به نظر می‌آید که در اصل دخترک سنگین‌تر است. انگار جلوی پیشروی آن سیاهی را گرفته. مرز شده. دقیقا "معصومانه" آن بالا نشسته و به ما نگاه می‌کند (این نگاه، با مه‌الود شدن تصویر، تاثیر خاصی پیدا کرده. انگار من بیننده به آن سیاهی نزدیکترم و آن برایم واضح‌تر است و برای تماشای معصومیت نشسته ان بالا، کمی به چشم نیاز دارم. باید نگاه‌تر شوم). من را یاد فرشته کوچولوهای نقاشی می‌اندازد. انگار از زیر آن بافت زبر سرک کشیده‌ام که معصومیت را تماشا کنم.
عکس دوم (دخترک قرمزپوش) "دعوت‌"اش برایم بی‌نهایت جذاب بود. (البته فکر کنم اصولا آنجا کبوترها بی‌خیال ملت‌اند و اصولا مردم بیشتر از کبوترها فرار می‌کنند تا کبوترها از مردم! بیچاره مجسمه‌ها! کاش چند تا قصه‌ی مختلف بلد باشند این کبوترها ؛)
حالت دست‌های دختر، دعوت جذابی دارد. آئینی شده انگار (یک دوربین کشیدن به موقع!). هم دعوت به آمدن دارد و هم انگار نوعی خواستن (مثل وقتی کسی باران جمع می‌کند / دستوری نیست کارش. انگار زبان کبوترها را هم بلد است. حسی دارد که فقط در کودکانه‌گی می‌شود تجربه کرد. جلوی پرنده‌ها ایستادن از آن دعوت کردن و از آنها خواستن. نه دانه پاشیدن و فراری دادن!) / یک چیز دیگر می‌خواهم بگویم که شاید خیلی زیاده‌روی باشد در نشانه‌خوانی! اما نمی‌شود نگویم :P راستش آن سطل سیاه، علاوه بر اینکه ترکیب را کامل و متعادل کرده و چشم را می‌گرداند، برایم معنی‌دار هم شد. انگار نماینده‌ی همان سیاهی در عکس بالائی‌اش. حضورش (نه فقط به عنوان یک ابزار، یک سطل، بلکه به عنوان یک موجود در موجودیت برابر با موجودات دیگر تصویر. چیزی که حضور دارد) تضاد عجیبی با دخترک دارد. چه رنگ تیره‌اش و چه شکل بی‌انعطاف و خشک و دهان بازش. خیلی برایم جالب بود.
پسرک و دوچرخه‌... (اول اینکه چقدر جاده‌اش رودخانه‌ای شده ؛) خیلی مرزی است. انگار که آن دوچرخه را رها کرده و همان‌طور که قبل‌تر گفتم، نشسته تا با معصومیت‌اش کنار بیاید. فکرو است و نگاهش عجیب حرف دارد. (در این هم می‌توانم کمی زیاده‌روی کنم :P مثلا راجع به چمن‌های زرد شده‌ی آن‌طرف جاده!) به هر حال، چیزی که هست، در این چهره، هنوز معصومیت موج می‌زند، در کنار یک نگرانی، که انگار می‌گوید با این معصومیت چه کار کنم (یاد عکس بچه‌های سیاه‌پوست افتادم. این سفیدپوست و آن سیاه‌پوست‌ها با هم خواهر و برادرند حتما ؛) چون همه‌شان فکرویند! (عجب نَسَبی شد! این‌طوری لابد سقراط هم برادر کنفوسیوس بوده :P )
عکس دوچرخه‌سوارها، جسورانه و عالی شده. در نظر اول، شاید نشود ارتباطی بین این عکس و "معصومیت" پیدا کرد. انگار اشاره‌ی مستقیمی ندارد (نه چهره و نه انگار حالت معصومانه‌ای). اما کمی که دقت کردم، دیدم اتفاقا حالت معصومانه و اتفاق معصومانه هست و حتی چهره‌ی معصومانه (پشت نقاب وسطی مخصوصا). در واقع انگار یک ارجاع نوستالژیک داشت (به بازی‌های کودکی/انگار عکس می‌گوید: هی بیننده! یادت می‌آید؟)این همه رنگ و شیطنت، یادآور همان آسایش معصومانه بود.
عکس پائینی هم مثل عکس همان پسرک و دوچرخه. با همان حس‌ها و حالت‌های مشابه. انگار این دخترک هم لب همان مرز نشسته (بزرگسالی [؟]).
نکته‌ی فوق‌العاده‌ی تمام این عکس‌ها، به موقع شلیک کردن‌شان است. ضبط حسی که شاید حتی خود سوژه هم چندان در قیدش نبوده. دقیقا شکار معصومیت! (چه تعبیر خشنی شد :P!/ حالا منظورم از شکار، شکار شکار هم نبود البته! همون ثبت!) دوستدارم بنشینم و به این عکس‌ها خیره شوم. آرامش‌بخش‌اند و دلنشین. طوری که آدم باز هم بعدش می‌تواند بگوید "بی‌خیال دنیا!".
مرسی به خاطر عکس‌های خوب همیشه :)
و خوب باشی و خوش و سرخوش!

zeinab said...

fershteye kochak az balaye divarha negon bakhti ha ra nezare mikonad va dar baarabare sedaye chiki labkhand mizanad .labkhand lotfan .chik :D

سها said...

من مشتری فتوبلاگت شدم نگین جان. هرکار بکنی من از اینجا نمیرم. این عکس دخترکوچولوی بالای دیوار معرکه است.

yekidigeh said...

سلام.عکس های زیبایی شده. یکی از یکی بهتر...که البته به همین مقدار تعریف نمیتونم بسنده کنم.راستی چرا هنوز نیومدی سایت فوتو ؟ افتخار بدین لطفا!

abbas riazi said...

salam. haeltoon chetore?
aksaye kheili khoobi hastan.
az avvali (dokhtare balaye divar) bishtar az baghie khosham oomad.
movaffagh bashin.

ايزدمهر said...

نگين عزيزم
اين عكس هات هم خيلي عالي شدن. مخصوصا عكس اول . اين كه 4/3 كادر ديواره، ايده خيلي بكريه و كارت را خيلي متفاوت كرده. شاد باشي و موفق

علی هاشمی شهرکی said...

کشور ابر و بارون تو عکس های تو چه آفتابی شده

bazras binava said...

aval az hame mamnoun ke rai nadadi, hade aghal yeki be harf man goosh dad, va dar mored etefaghat anjoman, ghabool hame ra be gardan migiram, albate agar dar in anjoman monfael etefaghi byoftad!
dovom dar mored kart davat namayeshgah rastash namayeshgah man na kart dasht na shod ke dorost o hesabi kasi ra davat konam,
bebakhshid kholaseh, agar sari bezani khosh hal misham, agar ham sar nazadi hagh dari migozaram be hesab bitavajohi khodam,
kholaseh dar har soorat khosh bahi
felan...