مقایسهی این سلفپرترهها با قبلیها برایم خیلی جذاب بود. این سری را میشود یک خوانش سرخوشانه دید. در روزمرگیها استعاره، به خوانش شکل دیگری میداد (انگار: من دقیقا اینشکلی نیستم. ولی وضعم همین است. وضع ما همین است. در حقیقت، این شکلی شدهایم). اما این سری، انگار حرف دیگری داشت: من در دنیا حضور دارم. منعکس میشوم، پس هستم! (ما خودمان را کمتر از هر کسی میبینیم، و در این سری، انگار یک جستجوی سرخوشانه بود. مثل برگشتن و تماشای ردپا روی ماسهها و گفتن اینکه: من از اینجا عبور کردم. هر چند ردپا : "آنچه از چیزی برجا میماند، هیچوقت صورت آن چیز نیست". با اینحال، بازتاب، برجای مانده نیست. فرقش با ردپا این است که در لحظه به آدم میگوید: من اینجا هستم! هستم!). و این "اینجایم" در عکس دوم از بالا، حسابی هیجانانگیز و غافلگیر کننده بود (کلی گشتم تا ببینم دقیقا کجا :P و وقتی دیدم حسابی هیجانزده شدم. شوخی سرخوشانهای دارد اینکه من بیننده میدانم باید دنبال بزتابی/پژواکی/آینهای بگردم، اما خیلی هم سرراست نیست، پیدا کردنش. / چه جالب! یادم افتاد دقیقا دیروز، درگیر "آینه" و بازتاب بودم. آینه خودش جانشین پژواک است. آینه مساوی پژواک است. خود پژواک است، پیش از آنکه عاملش باشد.) (البته اعتراف میکنم در تصویر بالائی هنوز مطمئن نیستم درست نقطهی بازتاب را درست پیدا کرده باشم یا نه! به خصوص که انعکاس ابرها هم خیلی عالی ثبت شده. تصویر بالا نگاه را روی خود ثبت میکند انگار). انتخاب آینهها هم خیلی جذاب شده (مثلا در عکس دوم از پائین که ماشین در ماشین شده/ یا عکس بالائیاش. جالب اینکه، بازتاب، از منعکسکننده، واقعیتر شده.) خلاصه اینکه این سری حرفهای خیلی جذابی دارد و این نوع ثبت حضور داشتن واقعا عالی شده (مثلا در سلفپرترههای شرمن هم، خودش حضور دارد. اما بازتاب چندان مطرح نیست و مقولهی جدائیست برای خودش. این سری، با بازتابی بودنش، موضوع تازهای شده و اینکه این سلفپرترهها، بازتابیاند، حس فوقالعادهای به آنها داده. دستمریزاد :)
باز هم مرسی به خاطر عکسهای عالی و تاملبرانگیز :) خوب باشی و سرخوش و شاد امیدوارم
نقطهالف نام من است که قبلا نگین هم داشت، ولی بعد افتاد:حذف تجملات غیرضروری/ نقطه الف مبداهم هست:مبدا بدون تبیین نقاط دیگر تعریف نشده است./هیچ الفی نقطه ندارد./هیچ نقطه الفی وجود ندارد
3 comments:
مقایسهی این سلفپرترهها با قبلیها برایم خیلی جذاب بود. این سری را میشود یک خوانش سرخوشانه دید. در روزمرگیها استعاره، به خوانش شکل دیگری میداد (انگار: من دقیقا اینشکلی نیستم. ولی وضعم همین است. وضع ما همین است. در حقیقت، این شکلی شدهایم). اما این سری، انگار حرف دیگری داشت: من در دنیا حضور دارم. منعکس میشوم، پس هستم! (ما خودمان را کمتر از هر کسی میبینیم، و در این سری، انگار یک جستجوی سرخوشانه بود. مثل برگشتن و تماشای ردپا روی ماسهها و گفتن اینکه: من از اینجا عبور کردم. هر چند ردپا : "آنچه از چیزی برجا میماند، هیچوقت صورت آن چیز نیست". با اینحال، بازتاب، برجای مانده نیست. فرقش با ردپا این است که در لحظه به آدم میگوید: من اینجا هستم! هستم!).
و این "اینجایم" در عکس دوم از بالا، حسابی هیجانانگیز و غافلگیر کننده بود (کلی گشتم تا ببینم دقیقا کجا :P و وقتی دیدم حسابی هیجانزده شدم. شوخی سرخوشانهای دارد اینکه من بیننده میدانم باید دنبال بزتابی/پژواکی/آینهای بگردم، اما خیلی هم سرراست نیست، پیدا کردنش. / چه جالب! یادم افتاد دقیقا دیروز، درگیر "آینه" و بازتاب بودم. آینه خودش جانشین پژواک است. آینه مساوی پژواک است. خود پژواک است، پیش از آنکه عاملش باشد.) (البته اعتراف میکنم در تصویر بالائی هنوز مطمئن نیستم درست نقطهی بازتاب را درست پیدا کرده باشم یا نه! به خصوص که انعکاس ابرها هم خیلی عالی ثبت شده. تصویر بالا نگاه را روی خود ثبت میکند انگار).
انتخاب آینهها هم خیلی جذاب شده (مثلا در عکس دوم از پائین که ماشین در ماشین شده/ یا عکس بالائیاش. جالب اینکه، بازتاب، از منعکسکننده، واقعیتر شده.)
خلاصه اینکه این سری حرفهای خیلی جذابی دارد و این نوع ثبت حضور داشتن واقعا عالی شده (مثلا در سلفپرترههای شرمن هم، خودش حضور دارد. اما بازتاب چندان مطرح نیست و مقولهی جدائیست برای خودش. این سری، با بازتابی بودنش، موضوع تازهای شده و اینکه این سلفپرترهها، بازتابیاند، حس فوقالعادهای به آنها داده. دستمریزاد :)
باز هم مرسی به خاطر عکسهای عالی و تاملبرانگیز :)
خوب باشی و سرخوش و شاد امیدوارم
فکر میکنم خیلی شبیه به نقاشیات در بالای بلاگ باشی...
darvaghe in tarh kheili shabihe mane,na inke man shabihe tarh basham!!!
Post a Comment